تبليغاتX
دلم فقط کربلا می خواد حسين .....




27280_205.jpgسلام سال اصلاح الگوي مصرف مبارک.
ببخشيد دو ماهي نبودم حالا هم اين مطلب را آورده ام انشاالله به جاي افسانه هايي چون جومونگ به حقيقت هايي چون شهيد باقري و همت و ... بيشتر توجه کنيم.


جومونگ قوی‌تر است، یا شهید باقری؟
قطعا جواب كودكانی كه این روزها با خانواده خود هفته‌ای دو شب پای تلوزیون می‌نشینند و این سریال كره‌ای را دنبال می‌كنند، «جومونگ است» و ولاغیر.

شخصیت جومونگ در این سریال به قدری قوی و دارای محاسن فراوان اخلاقی فردی و اجتماعی است كه هر بیننده‌ای را در هر رده سنی‌ای به خود جذب می‌كند؛ جومونگی كه افسانه‌ای بیش نیست.

شاید توضیح و تفسیر نام جومونگ در صفحات افسانه‌های تاریخ كشور كره چند سطری بیشتر نباشد، اما به بهترین نحو ممكن حدود 90 ساعت برای او شخصیت‌پردازی كرده‌اند و این جومونگ نه فقط برای كره‌ای‌ها، بلكه برای بسیاری از مردم دنیا یكی از دوست داشتنی‌ترین چهره‌ها شده است و این یعنی كره‌ای‌ها الگو معرفی كرده‌اند و چیزی برای عرضه كردن دارند. در سریال‌های قبلی آنها «یانگوم» نمونه یك بانوی كامل نشان داده شد و امروز هم جومونگ جوانی است، كامل در تمام زمینه‌ها كه فوق العاده آرمان‌گراست.

این روزها اگر به برادر یا خواهر كوچكتر خود بگوییم جومونگ كیست؟ چه جوابی به ما می‌دهد؟ جومونگ در ذهن او یك اسطوره است.

در طرف دیگر ماجرا اگر بگوییم مثلا شهید حسن باقری را می‌شناسی یا نه؟ گیج می‌شود و منگ می‌ماند. البته تقصیری هم ندارد. او هیچ ذهنیتی از امثال شهید باقری در ذهن خود ندارد.

شیخ بهایی را هم نمی‌شناسد. از ابوعلی سینا هم فقط چند خطی در كتاب‌های درسی خوانده است. شهید همت و چمران تداعی كننده سرعت بالای اتوموبیل‌ها در اتوبان‌های نام گذاری شده به نام این شهیدان است. نام‌هایی كه بعضی از آن‌ها سرنوشت تاریخ را تغییر داده اند و زیبایی‌های بسیاری را در عالم حقیقت و نه در افسانه‌ها خلق كرده اند.

حیف كه این همه اسطوره داریم و نمی‌توانیم آنها را معرفی كنیم ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388;ساعت 16:13;  توسط عبدالله خدابنده;  | 

داغ کن - کلوب دات کام

 

تمام بدنش می لرزید ، قدرت هیچ حرکتی را نداشت . طوری به زمین چسبیده بود که انگار می خواهد دوباره به خاک بر گردد.

صدای مهیب انفجاری که همزمان با فریاد درد آلود یا حسین(ع) بود ، او را به خود آورد.

بیش از یکساعت بود که سه همرزم وی به ترتیب برای معبر زدن وارد میدان مین شده بودند و پس از دقایقی پیکر غرق خون آنان را به پشت خاکریز منتقل کرده بودند.

     در بدو شروع معبر زدن ، علی که از روحیة بهتری برخوردار بود ،‌ با اصرار خود به عنوان نفر اول پا در میدان بی رحم مین گذاشت .

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود انفجار مین فسفری اورا مجروح کرد.

     نفر دوم محسن بود که به محض آنکه فرمانده خبر مجروحیت علی را داد ، خودش را به معبری رساند که علی اولین شخم آن را زده بود.

معبر به نیمه نرسیده بود که پیکر غرق خون محسن را هم به عقب منتقل کردند.

     مجید که انگار از حال و احوال او متوجه شده بود ، بدون هیچ حرفی خود را به معبر رساند و ادامة‌ معبر زدن و خنثی سازی مین ها را بر عهده گرفت .

دقایق به کندی می گذشت و شلیک منور و صدای گلوله لحظه ای قطع نمی شد.

ظاهراً معبر به نیمه رسیده بود ، ولی باز هم انفجاری دیگر و صدای یا ابوالفضل(ع) مجید در صحرا طنین انداز شد.

     دیگر او سر صف بود و باید راه همرزمانش را ادامه می داد.

تمام اندام او می لرزید و با این لرزش ، دستان او نمی توانست حتی مین های ضد تانک را خنثی کند ، چه رسد به مین های حساس ضد نفر !

فرمانده بالای سر او بود ، ولی او توان بلند شدن از روی خاک را نداشت.

     فرمانده وقتی حال او را این چنین دید ،‌زیر بغلش  را گرفت و نیم خیز او را به سمت معبر کشاند و به آرامی در گوشش گفت :

مهم نیست ! من هم بار اول مثل تو تمام وجودم می لرزید . تا اینجا هم که آمده ای لطف خدا بوده. گذشتن از خود برای خدا مراحل مختلفی دارد که اولین گام را تا اینجا درست برداشته ای.

سینه خیز برو داخل معبر ، حاجی آنجاست ، هروقت بهت اشاره کرد ، نقش مجروح را خوب بازی کن ...!

 

 

بسه ديگه امروز خيلي نوشتم خدا کنه همشو بخونيد هر سه تا پست رو.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387;ساعت 19:34;  توسط عبدالله خدابنده;  | 

داغ کن - کلوب دات کام
 

دوباره ماجراي فيل و هندوستان!!
فيل

باباي خوب و مهر بونم سلام!

چهل روز نديدنت را با سختي زيادي تحمل کردم. من؛ تنها دختر تو که قبلا هر شب براي آمدنت تيک تاک عقربه هاي ساعت را مي شمردم ، حالا بايد براي ديدنت هفته ها و روزها را مي شمردم. حالا ديگر قدر بودنت را بيشتر مي دانم.

آرزوي خيلي از آنها زيارت خانه خدا بود. به پدرت بگو بار ديگر که رفت يک زيارت هم به نيابت از آنان بکند.

بابايي جونم!

امروز به اندازه تمتم هفته ها و روزهاي سختي که صبوري کردم، خوشحالم. مي گويند تو رفتي خانه خدا، رفتي شهر پيامبر و دخترش . مي گويند شيطان ها را زدي و حالا ديگه پاک پاک پاک شدي.

و حالا من منتظرم ببينم

آدم بزرگ ها وقتي شيطون ها رو  مي زنند چطوري مي شوند؟ آدم ها چطوري خدايي مي شوند؟

بابايي ماه من!

به منم ياد بده مپل تو شيطون ها رو بزنم و پاک و خدايي بشم.

                         

                                                                                                        بابايي دوستت دارم.

                                                                                                  دختر يکي يه دونه ات : سحر

**********

اين نامه دختري بود دلتنگ از نديدن پدر براي 40 روز. با اين که مي داند پدر مي آيد با چمدان هايي پر از سوغاتي هاي رنگ به رنگ براي او.

مدينه

اين روز ها اين چيزها را زياد مي بيني. و خيلي راحت آنها را مي خواني و از کنارشان رد مي شوي. اما بعضي ها هستند با ديدن اين نوشته ها که بازار گرمشان در همين ايام است، فيلشان ياد هندوستان مي کند. بعضي ها دلشان هواي زيارت خانه خدا مي کند، بعضي ها کبوتر روحشان را کنار کبوتران سپيد بال بقيع غريب مي فرستند و آرزوي زيارتش را مي کنند. و بعضي ها در پس اشک چشمانشان گنبد خضراي پيامبر را تداعي مي کنند.

اما من منظورم هيچکدام اين ها نبود.

منظورم دخترکي بود که امروز ديگر براي خودش جواني شده است. اما با ديدن اين پلاکارد هاي تبريک همچون کودکان فيلش ياد هندوستان مي کند و دلش هواي پدر را...

مي داني چه کسي را مي گويم؟

هماني که 40 روز که سهل است، شايد بيش از 20 سال است که پدر نديده است.اما هنوز غم دوري اش را فراموش نکرده است. هنوز هم شب ها تيک و تاک ساعت را مي شمرد، هنوز با رسيدن عقربه ها به 8 گوش هايش براي شنيدن صداي زنگ پدر تيز مي شود.

و حالا من منتظرم ببينم

آدم بزرگ ها وقتي شيطون ها رو  مي زنند چطوري مي شوند؟ آدم ها چطوري خدايي مي شوند؟

يا هماني که

ساليان سال است به انتظار استخواني ، کارتي ، پلاکي از پدر نشسته است. اما ته دلش را که بکاوي مي گويد شايد خودش بيايد. دوست دارم خودش بيايد. خودش را مي خواهم، پدرم را!

آن کسي که

 تا چندي پيش نعمت وجود پدري مهربان هر چند بيمار و خسته از جراحات آن دوران را در کنارش داشت و اکنون 3-4 سال است که همان را هم از دست داده است.

آن پسر نوجواني را مي گويم

که هر چند پدر دارد اما هر از چند گاه با رفتن پدر به بيمارستان ، تا مرز بي پدري مي رود و بر مي گردد. صداي سرفه هاي مداوم پدر بند دل او را پاره مي کند. با ديدن تاول هاي گاه و بي گاهي که روي بدن پدرش ظاهر مي شود، دائم با خود مي گويد: خدايا! مبادا مرا بي پدر کني.

سحر عزيز !

پلاک

من هم خوشحالم که امروز پدر تو از مکه مي آيد و تو بعد از 40 روز او را مي بيني . ميآيد...نازت را مي کشد...تو را در آغوش مي گيرد...و به جبران محبتي که در اين 40 روز از تو دريغ داشته است، هزاران برابر تو را مي بويد و مي بوسد.

سحر هاي عزيز!!

آن موقع که در آغوش پدر آرميده ايد به ياد آنهايي هم باشيد که پدرانشان به خاطر آرامش امروز من و شما رفته اند.

آنها رفتند تا پدران ما امروز بدون دغدغه زن و فرزند را بگذارند و به زيارت بروند. 

آرزوي خيلي از آنها زيارت خانه خدا بود. به پدرت بگو بار ديگر که رفت يک زيارت هم به نيابت از آنان بکند.

يادتان باشد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387;ساعت 11:11;  توسط عبدالله خدابنده;  | 

داغ کن - کلوب دات کام